|
امروز را انتخاب نمودم برای شروع دوباره ی می نویسم ها که از برترین روزهای خداوندیست به امید آنکه نگاشته های ما تا همیشه ی ایزدی جز برای حق طلبی بر تارک صفحه نقش مبندند ... می نویسم از اجباری ، همانکه نه ماه پیش نگاشتم روی دیوار آن خانه ی قدیمی که دستم گرفته اند و مرد شدن اجباری را برایم برگزیده اند ولی زهی خیال باطل که نه مردی منظورشان در همچو منی کارگرست و نه به قول دوستان قرارست قاشق به دست ، آش های وامانده شان را با اکراه لب بزنم . یادتان هست چقدر انتقاد داشتم از رضا خان و معلم نظامی اش کلازویتس ؟! یادتان هست می گفتم امکان ندارد بروم زیر این بیرق نا دوست داشتنی ؟! یادتان هست اصلا آن فریادهای هرگز هرگز را ؟! همه اش عملی شد در این دویست و هفتادروز که ره خود می رفتم و آنچه نمی پسندیدم را روا نمی دانستم بر خویش . از تفنگت را زمین بگذارهای سر صبح آموزشی با همان تفنگ در دست حالا خاطره ای برایم مانده تومان با شوق و غرور که خرسندم تلاش همیشگی ام بر آن بود که مبادا پا نهم بر اندیشه ی خویش ! درهمه خستگی ها ، در برخورد با مردم مراقب بودم که جانب ادب رعایت کنم تا مبادا دلی ناماندگار بیازارم در انبوه اشتغال های روزانه ، خرسندم که نگفتم جز راست در میانه ی مردمانی که روزشان شب نمی شد به راستی ! خرسندم که دوستانی داشته و دارم که نوشداروی ناملایمات آن روزها را مکالمه ای هر چند کوتاه می دانستم یا اصلا یادآوری خاطره ای دور که بیش از همه خاطرنشانم می کرد که گذری است همه اینها ، خرسندم که دوباره هستم اینجا دستبوستان ... می نویسم از منشور ولی ذهنتان نرود لطفا به دوران مدرسه و تکلیف های خانم و آقا معلم علوم تجربی ! می خواهم از منشور اخلاقی بگویمتان ، همانکه اصرار دارد همه فوتبالیست ها را نجیب کند و معقول عین دسته ی گل تا دگر شاهد نباشیم آن خالکوبی ها را بر بدن بازیکنان شهره بلکه پانصد تومانی از 500 میلیون جریمه شوند و روی خالکوبی ها بپوشانند با ساق بندی که فریاد می زند چیزی آن زیر پنهان است ، منشور اخلاقی آمده که همه پاک شوند و پرهیزگار تا مبادا یکی از ف.ک ها در مجلس عروسی حرکات موزون از بدن خویش ساطع کند که هیچ ، تازه در آن میان لبخند هم بزند ، منشور اخلاقی خوش آمد تا دگر فلان بازیکن معروف که آبی ها یاغی اش هم می نامند پای هواپیما فیلش یاد الکل نکند و برود که بر گردد با آن وضعیت ناهشیاری برای آن مسافرت عربی !!! اینها را که می گویم بی اختیار صدایی در گوشم می پیچد که اصرار بدان دارد در روزهای انتخابات پنج سال پیش که مشکل مملکت ما نه مدل موی جوانان ماست و نه پوشش دخترانمان ولی انگار دگر رای نمی خواهد آن مرد که قبض جریمه ی بد حجابی صادر می کند پلیس و من به منشور اخلاقی خوشامد می گویم اینجا در فریاد بی صدا ! بحران اخلاق در فوتبال ما بیداد می کند ولی اینکه از پس عبور منشور ، فوتبالیست هایمان اسوه ی اخلاق می شوند پاسخی دارد بلند و کشیده که چقدر شبیه است به " نـــــــــــــه " می نویسم از همان مرد سبزپوش ، از صاحب زمان ، از مهدی موعود . سال ها پیش کسی در گوشم گفت که آدینه ای خواهد آمد و قلم مو به دست رنگ برابری خواهد زد گیتی را با چقدر لبخند ، قرار بود بیاید تا تیزی دندان ها بزداید ، مژده ام دادند که آن روز جنسیت نمی شناسد اعطای حق و من در ذهن کودکانه ام عصرهای جمعه پس از آن فوتبال خسته کننده با خود کلنجار می رفتم که : " ای دل غافل نیامد که !!! " او نیامد و نیامد و باز هم نیامد تا آنکه ما خود نمایاندیم به وی چقدر بی پرده ، بسیاری قالب تهی کردند و خویش اصیلشان شدند با دزدی ، بی شرمی و دلم می لرزد که می خواهم بگویم خون ریزی و اینها همه حدیثی دگر بود از آنچه در بوق و کرنا می کردند بامدادان تا شامگاهان ! بسیاری خرافه را پیشه نهادند با بی دانشی تمام که بشقاب ها خالی گذاردند سر سفره و صندلی ها خالی گذاشتند در جلساتشان ، بسیاری نیز دکان ساختند از نام آن عزیز و پوپولیست شدند تا از فقر آگاهی ها کیسه بسازند و متاعی بر گیرند و او نظاره می کرد همه فاجعه ها را با چشمانی باز که سنت مدرنش آزادی است ، بسیار رنج می برد و می برد ولی بردباری اش زبانزدست تا روزی که بیاید و چشم ها روشن کند به نوری عالم تاب که آرامش بخش است و امید آفرین تا مردمان دریابند آنچه تا به امروز دل بدان خوش نموده بودند ، سراب بوده و صبح دروغین . کاش بیاید که دو سالی هست بیش از گذشته ضجه می زنم آمدنش را ... ________________________________________ پی نگاشت : ١- دوم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و نه ، بی بامدادی مان ده ساله شد ، احمد شاملو از همان هاست که افتخار داشت اضافه نمودن چیزی را به این جهان به مانند خسرو شکیبایی که سالگرد فوت اندوهبارش خیلی دور نیست ، یاد احمد و عمو خسروی نازنینمان تا همیشه مانا ... ٢- دوباره روی آورده ام به همان سنت قدیمی تثلیث نویسی ، امید آنکه مقبول افتد طبع مشکل پسند دوستان را ! ٣- عنوان این مطلب را از احمد شاملو وام دارم .
اینکه سن و سالم به کدام عدد می رسید خاطرم نیست ولی یقین دارم و حاضرم حتی به سوگند که از هنگام دریافتن الفبای آریایی ، آنچه بیش از هر چه به گوشم خورده ( حال گاه نوازشگر بوده و گاه سوهان ! ) نام مدرسه بوده و کلاس و این مناسبت داشته با شغل مادر ، پدر ، دایی ، خاله و همسرانشان ! آنها که به چشم دیده ام شب ها خواب نداشته اند و روزها خوراک به دلیل همان قطره اشک چکیده بر گونه ی دخترک دبستانی ناشی از عزم طلاق مادر که مادر می گوید دلش خون شده از خیسی مقنعه ی سپید رنگ اتو کشیده که از بد حادثه فردا به همراه روان دخترک چروکیده است و از آن طرف مگر فراموش شدنیست لبخند محو نشدنی پدر بابت سرودن شعری طربناک و خواندنش سر صبحگاه توسط همان پسر دبیرستانی که تا دیروز گوشه ی تاریک زمین فوتبال دبیرستان ، جایگاه انزوایش بوده و انگار تلاش های پدر سودمند بوده که مدام زیر لب نجوا سر می دهد : خدا را شکر بابت موهبتی که به من عطا کردی تا معلم باشم و شاید اندکی تاثیرگذار ... معلّمی انگار نامش گره خورده با گچ ، تخته سیاه و اول مهر . نخستین روز از شاعرانه ترین فصل گیتی که عادت داشتند معلم ها اکتفا نمایند تنها به شناسایی شاگردان 9 ماه آینده شان که چه نام دارند ، نشانی شان کجاست و مادر و پدرشان چه حرفه دارند ؟ خاطرم هست که همان وقت ها ستبرترین سینه از آن علی بود با همان صدای کودکی و لبخندی که 24 سال تمام یار چهره ام بوده که : علی هستم با پدر و مادری فرهنگی . اینکه همه حرفه ها نیاز بشری اند و در جای خود محترم که شکی در آن نیست ولی بگذارید کمی خودخواهی به خرج دهم اینجا که می خواهم بگویم معلم ها تاریخ سازند و فرهنگ پرداز ، تنها همچو دبیر زبان دوم دبیرستانی می تواند علی بریده از ریاضی فیزیک را به مسیری نوین نوید دهد ، آن هم به شیوه ای شادمانانه ! از مهدی عزیز می گویم با سبیل هماره کوتاه ایستاده بر چهره ای کشیده و کت و شلوار سرمه ای رنگ که از همان روز نخست دیدار دستخطم بر تخته سیاه به رنگ قرمز که : قهرمانی از آن ماست ! دانست چگونگی سر و کله زدن با دانش آموز بازیگوش ردیف نخست کلاس را تا پرسپولیس را وسیله ای نهد در راه چسباندن بیست های مکرر بر صفحه ی کارنامه هایم . مهدی ( که خیلی وقت ها در هیبت برادر بزرگتر نداشته ام می دیدمش تا دبیر ) عادت تشویق علی داشت به روش خودش که : " ببین ! اگر هر چه بپرسم لکنت زبان نداشته باشی ، نیم ساعت زودتر راهی خانه می شوی و 30 دقیقه ی نخست بازی قرمزها را هم از دست نمی دهی !!! " همو بود که با نگاشتن " The other " بر پهنه ی تخته سیاه نامم را بیش از هر که صدا می زد با همان لبخند تا ببیند جمله ی بر آمده از کرکری امروز سردسته ی قرمزها چیست ! همان که 25 نفر کلاس 201 ریاضی فیزیک پیش از خواندنش نیم خیز برمی داشتند برای خنده های گاه قاه قاه گونه ! اینها که به برکت نگاشتن این پست خاطرم می آید سبب ساز می گردد تا درودها نثار مهدی عزیز کنم ، نمی دانم رنوی مغز پسته ای قدیمی اش را تبدیل نموده به مدلی بالاتر از اتومبیل یا نه ولی با همه وجودم برایش بهترین ها را چه در این دنیای گذرا و چه سرای مانای آخرت خواستارم و در دل تاییدها ارسال می نمایم برای شریعتی بزرگوار که به حق زبان در دهان چرخاند که : اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد ، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد چرا که معلمی مقام پیغمبری است و تعلیم مقام خدایی است . ________________ پی نوشت : این روزها در به در بهانه ها را می گشتم تا بنویسم حالا که اندکی فراغت یافته ام از اجبار و چه بهانه ای والاتر از مقام معلم ؟!
می نویسم از کاسپین ، همانکه نام دریایی است در شمال سرزمین اهورایی آریاها ، همانکه برآمده از اشتباه به نام قومی ستیزه جو می شناسیمش ! همانکه به اشتباه چنین گمان می رود که نامی است فرنگی ! اما مرادم از نگاشتن پستی چنین پس از مدت ها نه به رخ کشیدن اطلاعاتم است و نه شکایت از نامگذاری دریای کاسپین به نام خزرها که می خواهم از فردی بنگارم به نام کاسپین با شهرت ماکان ، می شناسیدش می دانم !!! داستان باز می گردد به سی ام تیرماه 88 ، یک هفته ای گذشته بود از آن روز بزرگ که نداها به آسمان بود : ما کجا و چنین سرنوشتی کجا ؟! نداها برآمده بودند تا با همه آشتی جویی فریاد بزنند اعتراضشان را ، هویتشان را ولی پاسخ این همه ، خشونت بود مترادف درماندگی . میان این همه ندا ، ندایی بدل گشت به آه که : سوختم !!! و این آغازی بود برای میلاد یک نماد . برایش نگاشتم و نگاشتیم بسیار ، آه کشیدیم ، اشک ریختیم و گمان بردیم که حق مطلب ادا گشته گویا ولی خوب که گوش کنی واضح است ندایش از آسمان ها با همه گداز پس از 275 روز که : سوختم . انگار سوزش دخترک پایانی ندارد و باید حالا حالاها حرارت به جانش آزار باشد که تاوان پس می دهد همراهی چند ماهه اش را با کاسپینی که ابتدا حریم شخصی اش می درد در فقدان ، با انتشار خصوصی ترین تصویرها و حالا به نمایندگی از ایرانیان نیک اندیش دست دوستی می دهد مقامی در اسرائیل را با همه دانشش از حساسیت چنین موضوعی در ایران کنونی . من و ما را چه با کار کاسپین اگر یدک نمی کشید نماد را که جاری بود بر زبان و قلمم آنگاه همان شعار توامان با شعور قدیمی که : " آزادند همه انسان ها در ابراز عقیده " ، همانکه اعتقادش دارم راسخ گونه ولی مشکل آنجا رخ می نمایاند که او زبان ندا گشته در آن سرزمین و نزد آن مقام دوست نداشتنی که ستمش هویداست بر مردمان کوچه و بازار اولین قبله ی مسلمان ها . می نویسم در روزگاری که اصلاح طلب ها به جفا عامل پرز خوانده می شوند مگر کار ماکان معنایی دارد برای عده ای جز : " آفتاب آمد دلیل آفتاب " ؟! می نویسم که کاش پایانی باشد بر سوزش ندا ... ________________________ پی نگاشت : نوروزمان شده ماکتی از مارکت با شکوه باستانی ولی هر چه هست ، بر ماست نکو داشتن این شعر بی غلط گیتی که میراثی است گرانبها از گذشته ای روشن تا نوید دهد و بیاموزد همه فرزندان ایران بانو را که هیچ زمستانی مانا نخواهد بود . تبریک به همراهانی که در سال پیش ، به اجبار کمتر افتخار همراهی شان داشتم .
دوشنبه شب است و دلتنگم برای او که مدتی هست افتخار مصاحبتش دارم و عزیزست به مانند یکی از اعضای خانواده ، نزدیکی های وانک که می رسم و خاطرم می آید تعلق خاطرش به پیمبر آشتی و دوستی دستم می لغزد روی شمارگان موبایل و همان صدای دوست داشتنی پاسخ می دهد که سلام ... اما این صدا همان صدای آشنا نیست که تداعی کننده ی لبخندی بود بر لب ، غمی هست نهفته انگار در پس نوایش . می گوید دلخورست از شیخ اصلاح طلبان که عقب نشینی داشته از مواضع گذشته ، ره سازش پیش گرفته و نادیده گرفته آن همه گل های پرپر شده البته اضافه می نماید با همان ژرف اندیشی همیشگی که برداشت های متفاوت می توان نمود از صحبت های او در کنگره ی مردمسالاری ولی تبعات این گونه سخن گفتن را چندان به سود نمی داند . می گویم از او بعید نبوده این همه که تاریخ اصلاحات مختومه اعلام نمودن آزادی مطبوعات از او به یاد دارد ، تهیه ی خوراک ها به خاطر دارد برای کیهان از جانب وی ، فراموش نکرده عجولانه هایش را از پس انتخاب نهم که تجربه اش مجابم نمود بر خط کشیدن روی نامش در 22 خرداد ! اینکه خاطرش حزین است ناراحتم می کند و مجبور به رفع مزاحمت . بعدترها می خوانم آنچه شیخ گفته را ، حرف هایش دو پهلوست و می توان برداشتی زوج گونه داشت ولی اینکه دلسردی به ارمغان می آورد برای خیلی ها کتمان ناپذیرست و مثالش هویداست این روزها در اجتماع خاص امروزمان . درست است که مردمان پیشروند در حرکت سبز ولی پشت گرمی وجود راهبران امریست انکارناشدنی ، مردمانی که شاید خیلی هاشان نامربوط بدانند حرف مسعود بهنود را که گفته : نگران نباشید که شیخ پاس به عقب داده تا بازیسازی رخ دهد ، مردمانی که خیلی هاشان شبیه مهندس فیروز اسفندیاری داستان بهنودند و دلیلی نمی بینند برای هر عملی جز پاس به فوروارد تیم و گل ، مردمانی که شاید گیرنده هاشان خاموش کنند و مستطیل سبز را به ناسزا بگیرند با پاس رو به عقب تا پس از این همه نتیجه بگیرم که باز شیخ اشتباه کرده و به قول یکی از دوستان گذشته اش هرگز گل یا پوچ فرا نگرفت که نباید در پاسخ پرسش همبازی با هر لحنی که باشد ، سرمایه اش از کف دهد ...
اگر قرار بر آن بود که دیوارها مانع گردند پیشروی نسل بشر را ، الان خیلی ها بودند در سراسر گیتی که کلنگ به دست کارشان شده بود سر و کله زدن با آجر و سیمان ولی این خاصیت فرزندان آدم و حواست که با موهبتی ایزدی به نام اندیشه دیوار نمی شناسند و مانع ها خم می گردند به احترام پویایی اندیشه شان . خداوندم شاهدست که هیچ گاه سانسور را نمی پسندیده ام حتی برای آنها که چندان نزدیک نیستند به عقایدم که همین باعث می گردد برای توقیف چند ساعته ی سایتی همچو " الف " نیز فریاد برآورم که بستن ریه های اجتماع نه کاریست درست پس ناگفته هویداست که چقدر پریشان گردم از سانسور فریادنامه های 550 روزه ام ، فریادنامه هایی که عادت داشت رعایت کند همه اصول را ولی گناهش سبز بودنش بود ! راست می گوید مولای سبزپوشمان که دنیا محل گذار و گذرست پس اشتباهی است سترگ دل بستن به همچو فریادنامه ها هرچند اگر به جانمان بسته باشد ولی این دلیل نمی شود برای رکود که زین پس در اینجا خواهم نگاشت پس از آنکه دگر اعتمادی در بساط ندارم برای بلاگفا !!! |
About
Home
|